تبليغاتX
دل شکسته

 

 دل شکسته

        ارزو
 

ای که دور از تو چون مرغ پرشکسته‌ام

بی تو در باغ غم، منتظر نشسته‌ام

می‌نویسم امشب از صفای دل، نامه‌ای پر آرزو برای تو

که به دیدنم بیا، دور از این بهانه‌ها

تو طنین شعر عاشقانه‌ای

همچو روح شادی زمانه‌ای

تو بیا که بشکفد به لبم ترانه‌ای

چه شود گر بدهی جواب نامه‌ی مرا

بنویسی دو سه جمله با کلام بی‌ریا

که در آن‌جا ز خیال من نمی‌شوی رها

می‌نویسم امشب از صفای دل

نامه‌ای پر آرزو برای تو

که به دیدنم بیا

دور از این بهانه‌ها

گلنوش منتظرم

 نوشته شده در  88/05/02ساعت 11:43 AM توسط تنها

  

        به قلم حسودیم میشه....

تمام درد و غم ها رو مینویسه ولی خم نمیشه،همیشه صاف صاف ،راست وایستاده،خم به ابرو نمی اره

،ادما هم گاهی با این عظمتشون میشكنن،خم میشن ولی قلم خم نمیشه،مینویسه

گاهی حتی گریه هم نمیكنه،صاف صاف،انگار نه انگار،

با چنان قدرتی به جلو میره كه گاهی به این سرعتش غبطه میخورم،تنها وقتی قلم از تو مینویسه،منم میخوام مث قلم باشم،صاف وایستم ،

گریه نكنم، فقط بنویسم  ولی مگه میشه؟

  نتونستم ،گریه كردم، اونقدر گریه كردم كه كاغذ هم صداش در اومد،

اره نتونستم مث قلم باشم،

 نتونستم گریه نكنم،ولی نوشتم ،

اونم با تمام وجود،با تمام عشق،و با تمام اشك،برایت نوشتم

 ،موقع نوشتن دیگه قلم ساكت بود.،كاغذ خیس دیگه شكایت نمیكرد

،این چشمام بود كه دیگه اشكی برای ریختن نداشت،ولی من همچنان مینوشتم،

اینبار خم شدن، شد  آرزوی من،جلوی پای تو خم شوم

 ،،،به پاهات بوسه بزنم   و  برای خودم از قدمگاهت زیبا ترین معبد را بسازم،

انگاری قلم دلش شكسته بود

،انگاری قلم هم گریه میكرد،

انگاری..............

اره  انگاری  قلم هم عاشق شده بود،  مثل من .

ولی هیچ وقت نگفته بود،

انگاری فقط كاغذ این عشق حس كرده بود.ا

ین بار دلم واسه قلم سوخت ،واسه كاغذ بیشتر...

ولی نمی دونم شاید دلم از همه بیشتربه نگفته ها سوخت....به حرف هایی كه قلم هم نمی تونست بگه...

به حرفهایی كه فقط اشك میتونست تو كاغذ بنویسه...

گلنوش دلم برات تنگ شده.خیییییییییییییییییییییییییییییییییییلی

گلنوش الان ۲باره اومدم. ساعت ۳:۱۵ صبح

گلنوش میشه که بشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 نوشته شده در  88/04/30ساعت 7:45 PM توسط تنها

  

       

 

ازت جوابی نداشتم

بازم ناراحتت کردم نه؟

 بهم بگو لطفا

گلنوش تورو خدا ببخش.

همش باعث ناراحتیت میشم

بگو  چی شده .

نمیدونم چیکار کنم.هیچ راهیم برام  به  جز این نمونده.

 

گلنوش حالم خوب نیست.اصلا  .کجاییییییییی؟

گلنوش چی شده.................

 من نمیخوام رابطه بین ما تموم شه

اینو  بفهم .نمیتونم گلنوش.

به خدا نمی تونم

 

هر چی تو بگی .

فقط نگو تموم

 

 

 زيباست بخاطر تو زيستن وبراي تو ماندن وبه پاي تو سوختن وچه تلخ

وغم انگيز است دور از تو بودن براي تو گريستن وبه عشق ودنياي تو نرسيدن

 

گلنوش.گلنوش.گلنوش.گلنوش.گلنوش....................................

کجایی دارم دیوونه میشم 

 

 نوشته شده در  88/04/29ساعت 2:54 AM توسط تنها

  

       

 

 

.گلنوشم .

خیلی دلم  گرفته

 شاید دیگه عادت کردی   یا  شاید حتی دیگه خسته شده باشی  از  شنیدن اینکه میگم خستم

به شنیدن  اینکه میگم دوستت دارم  و.....................................

گلنوش تو منو نمیبینی وبرام قابل فهم هست ولی  نمیتونم  تحمل کنم.

ولی این دیوونه  جدا الان   میخواد این اتفاق براش بیفته(اینیکه این پایین نوشته)

 

خسته شدم گلنوش .نمیخوام این زندگی و که  همش برام عذاب.

کاش میتونستم کاری و که این پایین نوشته رو انجام بدم .کاش

کاش بمیرم.دارم خیلی اذیت میشم .خیلی  زیاد.

 

 راستی به اهنگ بلاگ  گوش کن تا اخر .حتما

 

 

راستی اینم بگم  من میخوام یکی  تو  زندگیم بیاد  و اون تو هستی ولی....................

تو نمیخوای.

مي دوني ؟! يه اتاق باشه گرمه گرم ! روشنه روشن ! تو باشي ومن باشم .
كف اتاق سنگ باشه ، سنگ سفيد ! تو منو بغل كني كه نترسم ، كه سردم نشه ، كه نلرزم .
اينجوري كه تو تكيه دادي به ديوار ،منم اومدم نشستم جلوت ، بهت تكيه دادم .
منو محكم گرفتي . دوتا دستتم دورم حلقه كردي .
بهت ميگم چشماتو ميبندي ؟ ميگي : آره .بعد چشماتو مي بندي .
بهت ميگم برام تو گوشم قصه ميگي ؟ ميگي : آره .
بعدش شروع ميكني آروم آروم تو گوشم قصه گفتن .
يه عالمه قصه ي طولاني و بلند كه هيچ وقت تموم نميشه .
مي دوني ميخوام رگ بزنم ، رگ خودمو ، رگ مچ دست چپمو .
يه حركت سريع ، يه زخم عميق... بلدي كه ؟؟!!؟؟!! ولي تو نمي دوني كه ميخوام رگمو بزنم .
توچشماتو بستي . نمي دوني كه من تيغ رواز جيبم درمي آرم.
نمي بيني كه چه سريع مي زنم ! نمي بيني كه خون فواره مي زنه روي سنگاي سفيد .
نمي بيني كه دستم مي سوزه . لبم رو گاز ميگيرم كه نگم آخ... كه تو چشماتو باز نكني و منو نبيني .
توداري قصه ميگي دستمو ميذارم رو زانوهام ، خون مياد !
از رو دستم ميريزه روي زانوم ، ازروي زانوم ميريزه روي سنگا !!!! چه قدر مسير حركتشون قشنگه .
حيف كه چشات بستس و نمي بيني... تو بغلم كردي و ميبيني كه سرد شدم .
محكم تو بغلم ميكني كه گرم بشم مي بيني كه نامنظم نفس مي كشم ،
تو دلت مي گي "آخه دوباره نفسش گرفته " مي بيني هرچه قدر محكم تر بغلم ميكني سردتر ميشم مي بيني كه ديگه نفس نمي كشم ،
چشماتو باز ميكني ومي بيني من مردم مي دوني؟! من مي ترسيدم خودمو بكشم ، از سرد شدن ، ازتنهايي مردن ،از خون ديدن .
وقتي بغلم كردي ديگه نترسيدم . مردن خوب بود ! آرومم ، گريه نكن ديگه ... من كه ديگه نيستم چشماتو بوس كنم ، بگم خوشگل شديا!!!!
بعدشم توهم وسط گريه هات بخندي گريه نكن ديگه ، دلم ميشكنه ها !!!!
دله روح ، نازكه ، نشكنش ، باشه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 نوشته شده در  88/04/24ساعت 5:3 PM توسط تنها

  

        لیلی و مجنون اگر می بود در دوران تو

 

لیلی و مجنون اگر می بود در دوران تو

این یکی حیران من می گشت وآن حیران تو
                                                     
                             
 شبی ای مایه امید من؛شمع محفل من شو
که تا پروانه از من یاد بگیرد جانفشانی را

                              سینه من گور عشق و آرزوها بود و من
زنده بودم روزگاری در مزار خویشتن

                                   با این هوای سرد وغریبانه ام بساز
با من بمان؛به سمت هوای دگر مرو...

                               بهارآشنایم؛تو،پرستوی غریبت؛من
تویی آن دامن دریا،منم این قوی سرگردان

                                      ای همنوا ای دل ز کجا باز جویمت
تاهمچو نی نوازم وچون گل ببویمت

                              دیدار جهان،بی تو غم انگیز شدای یار!
انگار بهاری است که پاییز شد،ای یار!

                                      هرکس که دید روی تو را دیوانه می شود
آیینه از رخ تو پریخانه می شود

                                     یاری که داد بر باد،آرام و طاقتم را
ای وای اگر نداند،قدر محبتم را

                                  مگر تنهایی ام را پر کنم با چشمهای تو

برو اما نگاهت را در آیینه جا بگذار!

                                تا بنگری چه میکشم از دوریت شبی
بگذار پا به دیده من تا بگویمت...

                                 شب در طلسم،پنجره وا مانده بود و من
بغضی میان پنجره ها جا مانده بود و من

                                من همین تیره شبم،خلوت وخاموش،ولی
آرمیده است به یاد تو سحر در بر من

********************************

                                 دلم گرفته برایت،ولی اجازه ندارم
که ازنسیم وپرنده، سراغی از تو بگیرم

                       ************ ********************

   بگذر شبی به خلوتِ این همنشین درد
تا شرح آن دهم که غمت با دلم چه کرد

                          

     ای سلسله شوق تو بر پای نگاهم
سرشار تمنای تو مینای نگاهم

                        

   مرا صدا بزن،آه! مرا صدا بزن،

گلنوش

 کجاییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی؟

حالم خوش نیست

 

این  جدا مربوط  به ماست:

           دلم گرفته برایت،ولی اجازه ندارم


که ازنسیم وپرنده، سراغی از تو بگیرم

 نوشته شده در  88/04/23ساعت 4:6 AM توسط تنها

  

        زندگی در گذرلحظه ها..

 

زندگی در گذرلحظه هاست

 

،لحظه هایی كه وقتی باكسی هستی كه توی دنیا هیچ كس رو به اندازه

اون دوست نداری حس میكنی خودت نیستی،

حس میكنی تمام دنیا اوست ،تمام دنیا...

حس میكنی تو خودت هم نیستی هر چه هست اوست

توی این لحظه ها شاید با اون بخندی ولی توی دلت از شدت شوق گریه ت گرفته....

اری او تمام دنیای كوچیكتو گرفته.. خودشو به اندازه دنیای كوچیكت كوچك كرده واومده با تو

صحبت میكنه....

نمی دانم در قاموس بی نهایت این طبیعت ،

ایا من وجود دارم،یا او همان گمشدهی من هست

بی یقین او خودش هست،او همان است ،

همان كسی كه می خواهم هر كجا قدم میگدارد قدمگاهش را بوسه باران كنم.......

وقتی تمام ثانیه های زندگی ام فقط او میشود احساس میكنم خداوند معجزه كرده.....

 گلنوش باور كن تو خودت همانی كه حاضرم با یك لبخندت خودم را به قربانگاه وصالت ببرم وحاضرم با یك ناراحتی ات بمیرم...نباشم......

ببین دفتر خالی دل یك عاشق چگونه با اشك هایش پر میشود تا تو باشی محكمتر واستوار تر از همیشه

تا تو همیشه بخندی

تا تو همیشه تا ابد بمانی.....

دوباره نمی دونم دلم چرا گرفت..... شاید تو بدانی

 

وقتی به تو فكر میكنم همه چیز یادم میره ، فقط میخوام در مقابلت زانو زده تا صبح زیر پایت گریه كنم

می خواهم از قدمگاهت برای خودم زیبا ترین معبد جهان ار درست كنم .....

ولی شاید تو خسته شدی نه؟از این همه حرف.ازمن .نمیدونم

الان داشتم فکر میکردم که  اگه  بهم میگفتن که این یک ساعت اخر زندگی تو هست چی کار میکردم سعی کردم خوب حس  کنم و بعد تصمیم بگیرم

فقط یک کار بود که می خواستم انجام بدم....

گلنوش  فقط می خواستم با تو حرف بزنم  بابت همه چی عذر خواهی کنم.

و بگم منو ببخش  اگه تو این مدت خستت کردم

 نوشته شده در  88/04/22ساعت 3:55 AM توسط تنها

  

        توضيحات وبلاگ

من تمام هستی ام را در نبرد با سرنوشت در تهاجم با زمان اتش زدم - کشتم

من بهار عشق را دیدم ولی باور نکردم یک کلام در جزوه هایم هیچ ننوشتم

من ز مقصدها پی مقصود های پوچ افتادم تا تمام خوبها رفتندو خوبی ماند در یادم

من به عشق منتظر بودن همه صبرو قرارم رفت

بهارم رفت

عشقم مرد

یارم رفت

صفحه نخست
پست الکترونيک
آرشيو وبلاگ

        منوي اصلي
        نوشته هاي پيشين

88/05/01 - 88/05/31
88/04/01 - 88/04/31
88/03/01 - 88/03/31
88/02/01 - 88/02/31
88/01/01 - 88/01/31
87/12/01 - 87/12/30
87/11/01 - 87/11/30

        لينکدوني
آرشيو لينکدوني
        زمان نما
        امکانات

Google


در كل اينترنت
در اين سايت

 RSS  

POWERED BY
BLOGFA.COM
طراح قالب:مينوس

//Modified by CoffeeCup Software //This code is Copyright (c) 1997 CoffeeCup Software //all rights reserved. License is granted to a single user to //reuse this code on a personal or business Web Site. -->